bright future

در خوشبختی را میگشایم،با یاد تو قدم میگذارم...ای خدا

ای کاش یه روزی بیاد که همه ی این سختی ها برام دور باشه...نفهمم چی نوشتم و نفهمم چی بهم گذشته. ای کاش تموم این سختی ها که داره منو به گریه میندازه تموم بشه ...بشه خوشی...ای کاش روزای خوب برگردن... ای کاش باز بشم بهترین. ای کاش .... و ای کاش خدایا جلوی اشکامو بگیر
یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ | 22:21 | brightness | |

خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد .بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد . guide me all the way brightness
یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ | 10:56 | brightness | |

روزای سخت و بازهم سخت و باز هم سخت ... روزهایی که تنها دلخوشیش کمی باران و هوای خنک و بوی خاک و گوش دادن به صدای خواننده ی محبوبته. چند ساله میام این وبلاگ و میگم روزای سخت میگذرن و فلان موقع تموم میشه....اما تموم نمیشه این لعنتی....میترسم از این ک هیچ وقت تموم نشه. از وقتی که فکر کردم اون روز که آرزوهام داره میشه واقعیت و این خیال پوچ شد این سختی ها تموم نمیشن. از وقتی که... به خاطر این بارون شکر. دیگه چی بگم آخه ؟؟
جمعه یازدهم دی ۱۳۹۴ | 23:5 | brightness | |

خدیا یعنی من عمرم میرسه به سال دیگه این موقع که برم زیر بارون ؟! خدایا شکرت به خاطر این بارون قشنگ.... پ.ن. الان 7 ساعته بدون وقفه بارون میاد
چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۴ | 12:20 | brightness | |

ب جایی رسیدم ک نمیدونم چی باید بخوام... زندگی یا مرگ... کدومش؟؟؟
پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴ | 17:22 | brightness | |

غصه ی چیو میخوری؟ به غمات بگو گم شین. اخر یه چیزی میشه دیگه.ادما چه خوب باشن چه بد تو بزرگ میشی .هوای خودتو داشته باش.هوای اون دنیا
دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۴ | 12:32 | brightness | |

خیر سرم میخوام درس بخونم ولی همش یاد خاطرات میافتم ....دلم میخواد دلم سبک بشه .با این ک دیگه اینجا مثل قبل نیست ولی تنها راه خالی شدنمه...امیدوارم بعد از این ک این افکارو نوشتم آروم بشم. یاد اون روزی افتادم ک مختاریو با مریم دیدیم و انگلیسی حرف زدیم .مغازه دارای اطراف با تعجب نگاه میکردن ک ما چی میگیم ...یاد روزای خوب ...جرا اینقدر گذشتم منو غصه دار میکنه .چرا حسرت خوشی های گذشته رو میخورم ؟ مگه زندگی الان من با اون موقع چه فرقی داره ؟؟ اون موقع هم یه دختر بودم و الانم هستم .اون موقع هم یه ابزار بودم و الانم هستم .اون موقع وقتی تو راه کلاس زبان یکی دنبالم راه میافتاد سکته میزدم و الان هم... شاید فقط الان بیشتر شده .شاید اون نگاهای پر از هوس رو بیشتر میبینم.چقدر بده ...جنس نگاهشون رو میفهمم. شایدم خوب باشه .ولی وقتی میرم بیرون و این چیزا رو زیاد میبینم رو افکار و اعصابم اثر میذاره. حال بدی بهم دست میده و اون بیرون رفتنو کوفتم میکنه. چرا نمیتونم مسالمت آمی زندگی کنیم ؟؟؟ چرا ...موقع خودم ک میشه نمیتونم تشخیص بدم احساساتم عشقه یا نه.موقع خودم میشه نمیتونم بفهمم ک از سر غریضست یا ن.نمیفهمم و پناه میارم ب صدای همون کسایی ک ممکنه خودشونم مثل بقیه باشن...و شاید فقط من یه بت میسازم ازشون. امثال مختاری کمن .ولی لا اقل هستن.تمام فکرم این روزا اینه ک ادمایی ک قراره من باهاشون برخورد داشته باشم بیشتر از چه طیفی قراره باشن ؟! از طیف معلم کنکورا ؟! از طیف دکترا ؟ از طیف مهندسا؟؟ یا از طیف انسان ها ؟
دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ | 8:26 | brightness | |

این روزا که تازه مهر شروع شده دلم یه بارون میخواست که دیشب ...شب عید غدیر بارون اومد...بارون خوبی بود . ولی دلم سیر نشد .هنوز دلم هوای یه روز بارونی رو داره که تنها باشم تو خیابون و به سمت کافه شاپی هدایت بشم ک باتو روبرو بشم.هنوزم هوای حرفای قشنگو داره دلم.
شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ | 0:35 | brightness | |

save your proud just save it .
چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ | 18:10 | brightness | |

این روزا رو خوب نساختم ...ولی بسه دیگه...از این به بعد درستش میکنم به امید خدا ... امروز میرم مدرسه ...هم به مدرسه سر میزنم هم میرم برای تقاضای کار .هر اتفاقی ک افتاد خوشحال خواهم بود ....چون من میخوام روزمو خوب شروع کنم .این ماه رمضان خیلی خوبی داشت ولی یه بدی هایی هم داشت .چون نمیتونستم با دوستام قرار بذارم و ببینمشون . دیروز مریم رو پروفایلش عکس گذاشت ....قیافشو که دیدم تازه فهمیدم چقدر من این بشرو ندیدم :) دلم براش تنگ شد . خدایا کمک کن که بعد این ماه یه تغییر خوب کرده باشم
دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ | 4:41 | brightness | |

www . night Skin . ir