X
تبلیغات
bright future
چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 21:20
سلام

تعطیلات عید روزای سختی بود اما خب به منم بد نگذشت...خدا رو شکر ..:)

اما از تصمیمی که گرفتم که ش رو نبینم نمیدونم راضی هستم یا نه.از یه طرف نمیدونم اگه میدیدمش و ریکشنش

 اونجور نبود که انتظار داشتم ضربه ی بزرگی دم مرحله دو بود .از طرفی هم دلم براش تنگ شده بود.

به هر حال من دوره نرفتم.به یگانه زنگ زدم و جویای کلاسا شدم.راضی بود.

ولی به نظرم من سود کردم که نرفتم.ظاهرا م.ش  پیچونده بوده....

به هر حال دوباره کتابخونه باز میشه و میخوام برم حسابی درس بخونم.تا 9 اردیبهشت مدرسه بی مدرسه!

نمیدونم بعدا که اینا رو بخونم خوشحالم یا نه ....ولی امیدوارم هر چی به صلاحه رقم بخوره.

اینو میدونم که من تلاش کمی نکردم.شاید بی تجربگی کرده باشم اما زحمت کشیدم.

اینو میدونم که من هیچ وقت فرصتم تموم نمیشه.خدا این همه جا مواظبم بوده.شکی توش نیست.حتی مثل

 همین امروز که برنامه ی 13 به در مطابق میل من شد !به همین سادگی.

خدایا به امید تو

پ/ن:به امید روزی که دوباره ببینمت

brightness |
سال 93
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 2:21
سلام.این دو سه روز میرم مدرسه ...حالا که هیچ کی نیس!

امروز سر کلاس بودیم که بابای حنانه گفت جوابا اومده.یه دفعه بچه ها حمله ور شدن به سمت در و من با تعجب

به علیرضا نگاه میکردم!بدبخت گرخیده بود!

من و یگانه هم رفتیم پایین.جوابا نیومده بود و دست از پا دراز تر برگشتیم.

یه مسئله داد.هیچ کی نمیتونست فکر کنه...

واسه علیرضا هم که همش اس ام اس میومد.خبر قبولیشونو میدادن.

ما هم این وسط مرده بودیم.

علیرضا به یکی از شاگرداش اس دداده بوده که جوابا اومده.پسره به جای این که بره ببینه اس داده

شوخی میکنی؟میخوای من اذیت کنی؟امادگی قبل از جواباس؟

میگفت احمق برو نگاه کن.عجب دوره زمونه ای شده .شاگرد به معلمش میگه شوخی میکنی؟

ما ترکیده بودیم از خنده.

دو زنگ به این منوال گذشت.موبایل بچه ها زنگ میخورد و ما بدون توجه به معلم جواب میدادیم.

حتی مامان بزرگ ملیکا هم زنگ زده بود !!!!

خلاصه با این سرعت مزخرف اینترنت اصلا سایت باشگاه باز نمیشد.مامانم اینا 2 ساعتو جلو کامپیوتر بودن.

کلاس تموم شد و اومدم خونه.هنوز سایت باز نمیکرد.

که یکدفعه مثل همیشه خیر پریسا مثل امداد غیبی به من رسید.

دیدم اس داده که تبریک بچه .چند تا قبولی دادین؟

منو میگی!!!!!!!زنگ زدم بهش دیدم که دوست پریسا دیده من قبول شدم.منم خیالم راحت شد و خرکیف.

الان اینجانب مرحله 1 قبول شدم.

برام دعا کنید که مرحله 2 هم قبول شم.کلا دور عید و عید دیدنیو خط کشیدم و دارم عین چی درس میخونم.

به امید اتفاقات بهتر تو سال 93 .

سال 93 من دارم میااااااااااااااااام Yah

brightness |
این روزای سگی
سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 18:55
شنبه: رفتم منیریه کفش خریدم! خیلی خوبه حس دویدن به ادم میده

یکشنبه: رفتم مدرسه بعد قرن ها ...

دوشنبه: موندم خونه و خر زدم

سه شنبه:بهار هم داره میاد و هوا امروز بارونی بود...

ساعت 8 رفتم کتابخونه تا 6 بعداز ظهر جان کندیم. ساعتای 3 بود که خیلی خسته شدم ، گفتم خدا کنه وقتی

برمیگردم البوم علی لهراسبی اومده باشه.گفتم واسه جایزه خوب درس خوندنم واسه خودم البومو بخرم و اینگونه

بود که تا 6 خر زدیم.

اومدم بیرون و پوستر البومو دیدم و خرررررررررررررر کیف

هنوز جواب باشگاه نیومده...

نمیدونم ولی زود خسته شدم....باورم نمیشه اینقدر کم وقت دارم. خدایا کمکم کن برسم همه ی اینا رو بخونم!

نمیدونم ....نمیدونم وقتی بعدا اینا رو میخونم چه حسی دارم....

فقط امیدوارم مثل گذشته نباشه که فقط حسرت اشتباهاتمو بخورم.

خدایا این فرصتو ازم نگیر

brightness |
enzyme
دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 | 14:24
-اکسیدوریداکتاز ها(Oxidoreductases)
*این انزیم ها، کاتالیزور انتقال هیدروژن، اکسیژن و یا الکترون از یک مولکول به مولکول دیگرند.
•    هیدرو ژناز ها
•    اکسیداز ها
•    پراکسیداز ها
•    کاتالازها
•    اکسیژنازها
•    هیدروکسیلازها
2-ترانسفرازها(Transferases)
*کاتالیزور انتقال گروه هایی مانند استیل، آمینو و فسفات از مولکولی به مولکول دیگر می باشند.
•    ترانس آلدولاز و ترانس کتولازها
•    آسیل، گلوکوزیل و فیفوریل ترانسفراز ها
•    کیناز ها
•    فسفوموتاز ها
3-هیدرولازها
*واکنش های تجزیه آب را کاتالیز می کنند.
•    استراز ها                                    
•    گلیکوزیداز ها
•    پپتیداز ها
•    فسفاتاز ها
•    تیولاز ها
•    فسفولیپاز ها
•    آمیداز ها
•    د آمیداز ها
•    ریبونوکلئاز ها
4- لیاز ها
*آنزیم هایی هستند که که کاتایزوری تجزیه های غیر هیدرولیزی شامل حذف بعضی از گروه های شیمیایی همانند آنچه را که در واکنش های د کربوکسیلاسیون و د-آمیناسیون صورت می گیرد به عهده دارند.
•    آلدولاز ها
•    هیدراتاز ها
•    دهیدراتاز ها
•    سنتتاز ها
•    لیاز ها
5-ایزومراز ها (Isomerases)
*تغییرات و تبدیلات داخل مولکولی را در ایزومرهای نوری و موضعی ممکن می سازند.
•    راسماز ها
•    ایزومراز ها
•    تعدادی از موتاز ها
6-لیگاز ها
*آنزیم هایی هستند که سنتز مواد معینی را در داخل سلول کاتالیز می کنند که در تجزیه ATP یا تری فسفات های مشابه که انرژی واکنش ها را فراهم می سازند، دخالت دارند.  
•    استیل کوآنزیم A سنتتاز

brightness |
dear darlin
دوشنبه پنجم اسفند 1392 | 23:22
Dear Darlin', please excuse my writing

I can't stop my hands from shaking cos I'm cold and alone tonight

I miss you and nothing hurts like no you

And no one understands what we went through

It was short. It was sweet. We tried

And if my words break through the wall and meet you at your door

all I
Could say is:
"Girl, I mean them all."

Been thinking about the b*ar we drank in.

Feeling like the sofa was sinking

I was warm in the hope of your eyes

so if my words break through the wall and meet you at your door

Oh I can't cope. These arms are yours to hold.

and I miss you and nothing hurts like no you.

And no one understands what we went through.

It was short. It was sweet. We tried.

پ.ن:دوباره شروع شد!

brightness |
پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 22:33

اول دبیرستان بودم...

3روز در هفته کلاس زبان میرفتم  که چهارشنبه ها  علاوه بر کلاس زبان ،کلاس موسیقی هم میرفتم.

خوب یادمه که چقدر انتظار آلبوم علی رو میکشیدم.

دی ماه بود و امتحانات ترم....از سر جلسه که اومدم بیرون یاسمن جلو در منتظرم بود.

با هم رفتیم جلو در مدرسه. گفت یه خبر خوب.علی بالاخره آلبوم داد. بریم  سوپری سر کوچه.

من جوری خوشحال شدم که فقط طول کوچه رو میدوییدم.کوچه هم سر بالایی!!!

اخرای کوچه داشتم از زانو درد میمردم اما باز ادامه دادم.

یاسمن که سعی میکرد خودشو به من  برسونه دیگه نا نداشت.که از دور پوسترشو دیدم.

خیلی خوشحال بودم.گفتم از راه کلاس زبان میخرم.

اما یاسمن میگفت پوستره خبر البومه.خود البوم نیومده.

هیچ وقت تک تک اون لحظاتو یادم نمیره.ساعت 6از کلاس زبان که داشتم برمیگشتم رسیدم به یه سی دی فروشی.

پوستر علی رو دوست نداشتم.قشنگ نبود.هوا سرد بود.

اما مهم نبود....مهم اهنگاش بود.

رفتم تو مغازه.داشتن در مورد شادمهر صحبت میکردن که با علی همکاری کرده.

البومو خریدم و تو راه زنگ زدم به مهشید.خرکیف بودم از این که البوم رسیده.در واقع البومو تو اولین ساعات انتشارش خریدم.

تمام مدت تو کلاس موسیقی داشتم البومو میخوندم.

مهشید گفت کوفتت بشه.

اس دادم به سحر .چند تا خبر ازم گرفت.اونم البوم به شهرش نیومده بود و طبیعتا نداشت.

ساعت 10 شب از کلاس موسیقی برگشتم.فقط پریدم و سی دی رو گذاشتم تو کامپیوتر.

حتی از حال خودم فیلم گرفتم....

یادش به خیر .از اون شور و هیجان فقط یه لبخند تلخ رو لبامه...
brightness |
بهمن
پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 21:59

این روزا دارم آخرین توانمو میذارم واسه چیزی که آرزوشو دارم.

نمیدونم واقعا این همه ی توان منه یا نه اما واقعا خستم.میدونم که الان زوده واسه بریدن.زوده واسه جا زدن.هنوز 1 ماه مونده.

نمیدونم این خاطره ها در آینده منو به چه حالی میندازه ...

اما خدایا خودمو،س.ف رو به تو واگذار میکنم.هردوتامون تو یه امتحان بزرگیم.چیزی که زندگیمونو میسازه.

خدایا این زندگی رو برامون قشنگ بساز.

در خوشبختی را میگشایم ،با نام تو قدم میگذارم...ای خدا!

brightness |
بذار تو حال خودم باشم
شنبه چهاردهم دی 1392 | 22:39
این روزا که نمیرم مدرسه دارم بیشترین سعیمو میکنم...ولی خب گاهی کم میارم.

اون وقته که breaking bemjamin ارومم میکنه.هیچ وقت با گیتار الکتریک اروم نشده بودم....شاید دارم دیوونه میشم.

تو حال خودمم.دیگه دوستام بی ارزشن...فقط یه سری ادمن که دارم میبینمشون.تو زندگیم هستن....

فقط یه سری آدمن که با وجود محبتاشون دیگه به دلم نمیشینن.فقط یه سری آدمن که الکی میگن عزیزم ،قربونت الهی بمیرم.....

لاااقل من فکر میکنم الکیه.

یه سری آدم حواس پرتن که وقتی دوهفته ازشون یه جزوه میخوام یادشون میره.

از این بدقولیا ...حواس پرتیا بدم میاد.حس میکنم حرفم ارزشی نداره.به خاطر همینه که دیگه واسه حرفاشون،

واسه خودشون دیگه ارزش قائل نمیشم.

نمیخوام اسیر روزمرگی بشم.این روزا واسم طلاست. دعا کنید برام تا قدر این روزا رو بدونم.

آزموون بزرگ مــــــــــــــــــــــــــن کمتر از یه ماه دیگه شروع میشه!

بذار تو حال خودم باشم....نه نمیخوام پاشم....

brightness |
!
سه شنبه سوم دی 1392 | 23:32
آری ...دور چشمانم سیاه بود...

آری ...برانگیخته بودند...

اما برافراشته نبودند...

آن ها انتظار را خوب میفهمیدند...اما آرام بسته شدند ...به خاطر کی و   چیش را نمیدانم....

شاید به این خاطر که نخواستند بفهمی که چشمانت موقع خندیدن برق میزنند.

شاید به این خاطر که نخواستند فکر کنی صاحب این چشم ها تو را مثل بقیه نگاه میکند.

نخواستند بفهمی...

خواستند بدانی که به همان راحتی که به تو میبازند به دیگران نمیبازند.

آری ...همان که چشم های گیرا داشت حال گیر چشم های تو افتاده!

brightness |
المپیاد ازمایشی
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 | 19:36
سلااااام. اول یه خبر خوب

من تو یه آزمون ازمایشی المپیاد نفر اول شدم.

راستش آزمون خیلی مهمی نبود و نمیخواستم خوب بشم...چون بقیه دوستام تحریک میشدن که رقابت و حسودی بیشتر میشد.

اما یه زنگ بعد این خبر با دوستام رفتیم درس بخونیم که از دهن سوگند در رفت که دیروز با علی کلاس داشتن.

گفتم مگه با علی کلاس داشتین؟

گفتن خوب ما ساعت ۸ شب فهمیدیم کلاس هست.فکر کردیم بهت گفتن!!

گفتم چه ربطی داره؟من تو مدرسه همون روز به حنانه گفتم کلاس دارین گفت نه!

(چون  وقتی مدرسه تموم شد دیدم وایسادن شک کردم که کلاس دارن.گفتم کلاس دارین؟حنانه گفت نه میخوایم بمونیم درس بخونیم!!)

حنانه که پا شد رفت و بقیه هم که حرفی نداشتن با گوشی هاشون ور میرفتن.

یعنی واقعا حرصم دراومده بود.برای این که به قول خودشون منو عقب بندازن به من خبر نمیدادن.

منم کیفمو برداشتم و رفتم بیرون.صبا گفت سارا قهر نکن!

منم که واقعا عصبانی بودم گفتم هر وقت تونستین دروغتون رو توجیح کنین حرف بزنین.

واقعا انتظار نداشتم که این قدر پست باشن.

حالا خوشحالم که لااقل با اول شدن من یه سوختگی راه افتاد....

خدا جای حق نشسته ...

brightness |